روزنوشت

فرهاد و کوه

گلایه‌ها را در سینه انباشتم همواره لب‌هایم را بستم و هیچ نگفتم هر گلایه‌ای تکه سنگی در سینه‌ام شد. اکنون که نگاه می‌کنم کوهی را روبه‌روی خودم می‌بینم. به سان فرهاد باید در راه شیرینم با کوه بجنگم. پروردگارا تو از درون من آگاهی پس به من توان بده تا دل کوه را بشکافم از این گلایه‌ها خسته‌ام پس به من نیرو بده و تیشه‌ام را تیزتر کن!

۱ نظر

پاسخ دهید

سوشیانت زوارزاده
من یک روان‌شناس، نویسنده، برنامه ساز و گوینده‌ی رادیو هستم