فرهاد و كوه

گلايه‌ها را در سينه انباشتم همواره لب‌هايم را بستم و هيچ نگفتم هر گلايه‌اي تكه سنگي در سينه‌ام شد. اكنون كه نگاه مي‌كنم كوهي را روبه‌روي خودم مي‌بينم. به سان فرهاد بايد در راه شيرينم با كوه بجنگم. پروردگارا تو از درون من آگاهي پس به من توان بده تا دل كوه را بشكافم از اين گلايه‌ها خسته‌ام پس به من نيرو بده و تيشه‌ام را تيزتر كن!

Sharing is caring:
سوشیانت زوارزاده
سوشیانت زوارزاده

من سوشیانت هستم یک روان‌شناس و روانکاو

یک دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *