رویای زندانی شدن

رویای زندانی شدن

دیشب برای من همانند دیگر شب‌های زندگیم آرام و زیبا بود. مهمان دوستی مهربان و دوست‌داشتنی بودم و پس از آن‌که شام خوردیم و اندکی بازیگوشی کردیم به خواب رفتیم. دیشب رویایی دیدم که در آن آقای جنتی پدر همراه دو پلیس ویژه که یونیفرم به تن نداشتند نزد من در کلینیک آمدند و بدون هیچ گفته‌ای من را به بازداشتگاه بردند در بازداشتگاه جیب‌هایم را روی میز ریختم و ناگهان از خواب پریدم. رویا تا اندازه‌ای خنده‌دار بود چون آقای جنتی کارهای باارزش‌تری برای انجام دارد تا این‌که بخواهد نزد من بیاید. در این رویا یک گفته را خوب به یاد دارم “آتیشت می‌زنیم”. یاد اندرزنامه‌ام (وصیت‌نامه) افتادم که در آن نوشتم پس از مرگ کالبدم را بسوزانید.

از آن‌جایی که یک روان‌شناس هستم و به رویکرد روان‌کاوی دلبستگی دارم این رویا را از دیدگاه فروید بررسی کردم و به این پی بردم که این رویا به شوند (دلیل) فشارهای کاری دیروز در کلینیک دیده شده است. دیروز روز کاری دشواری داشتم و هم‌زمان به گزارش‌های شبکه‌ی خبر صداوسیمان گوش می‌دادم که درباره‌ی آقای جنتی چیزهایی می‌گفت. بسیار خوب از این‌ها که بگذریم آگاه باشید که اگر چند روز به فیس‌بوک و توییتر نیامدم رویایی که دیدم درست از آب در آمده است.

رویای زندانی شدن

سکس فرهنگی رویایی میان سه تن

سکس فرهنگی رویایی میان سه تن

گاه رشته‌ی پندارم خط‌خطی می‌شود همانند پیله‌ی ابریشم مرا درون خود فرو می‌برد تا نبینم نشنوم نگویم. در پیله‌ی پندارهایت که گرفتار شوی یاد زندان می‌افتی که روی دیوارش پر شده از نشانه‌های روزشمار زندانی برای رهایی. کی رها می‌شوم؟ کی رها می‌شوی؟ کی رها می‌شویم؟ رهایی چیست؟ اندیشه چیست؟ آه، وای از دست این روزشمارها. روزی که می‌خواستم به زندان بیافتم پیش خود گفتم بهتر است از دیگر زندانی‌ها به دور نگه‌داشته شوم ولی گفتند که دیوانه می‌شوی پس درخواست کردم مرا پیش دوستان و همراهانم آقای خامه (قلم) و خانم برگه ببرند. هر چه باشد آن‌ها سال‌ها و شاید سده‌ها پیش از من زندانی شده‌اند پس می‌توانند مرا از زندان دیوانگی برهانند. شاید هم آن‌ها تاکنون دیوانه شده باشند و خودشان نیاز به کمک من داشته باشند. در زندان جای گرفتم دانستم که دیوانه نیستند سال‌هاست که هر دو خاموشند و با هم سخن نگفته‌اند.

پس این‌گونه شد که من به آمیزش این آقا و خانم کمک کردم و اکنون… اکنون چه؟ آری هنوز همراهیم و هنوز هم برای آمیزششان به من نیاز دارند. سکس فرهنگی رویایی میان سه تن. من، خامه و برگه. و من خشنودم که این زندان تنها یک تخت برای خوابیدن دارد و هم‌چنان دیوانه نشده‌ام شاید چون نویسندگان پیامبران دیوانگان هستند.

زندانی برای نویسنده

گاه فراموشی درمان دردهاست

گاه فراموشی درمان دردهاست

زندگی زندانیست شگفت‌انگیز گاه این زندان به گستره‌ی چشم ماست و گاه بزرگ‌تر از کهکشان‌. زندان همواره جایی رنج‌آور نیست گاه زندانی درون زندانش شادمان‌تر از بیرون است یاد دوستی افتادم که می‌گفت: استیو جابز و بیل گیتس کسانی بودند که فناوری را برای مردم جهان زندانی شادی‌بخش ساختند. پس گاه زندان شادی‌بخش است اگر بگویم پیش می‌آید که زندان‌بان رنج بکشد و زندانی شادمان باشد به من خواهی خندید؟ خواهی گفت که من دیوانه‌ام؟ آری می‌توان زندان‌بان را رنجاند و شکنجه کرد. پندار ما پر است از نام و یاد آدم‌ها و آدمک‌ها که با آن‌ها سر و کار داریم مغز ما هم به گونه‌ای زندان است در پندارمان نام و یاد کسانی که دوستشان داریم و کسانی که از آن‌ها بیزاریم را زندانی می‌کنیم. ای زندان‌بان نام کسی را در پندارت زندانی نکن زندانی رنج نخواهد کشید او شادمان خواهد شد و این تو هستی که شکنجه می‌شوی. به یاد بسپار که گاه فراموشی درمان دردهاست.

jail

Pin It on Pinterest