فراموش کرده‌ام که فراموش کرده‌ای!

در اندیشه‌ی دیگری. در جست‌و‌جوی دیگری. در گفت‌و‌گو با دیگری. دیدن خویش در چشم‌های دیگری. در آغوش دیگری. بوییدنش. بوسیدنش. بودنش. ماندنش. آه چه دشوارست. چه دشوارست دیدن و دم نزدن. چه دشوارست فراموش شدن. آن‌گاه که فراموش شوی دیگر مُرده‌ای. نیستی. گاه باید بر سر آرامگاه خویش گلی نهاد و لبخندی زد.

فراموش کرده‌ام که فراموش کرده‌ای! گویند آدمی با یادها جان می‌گیرد اما این یادها کم‌کم جانم را می‌گیرند. مرگ شیرینیست. اندک اندک به سوی مرگ کشیده شدن شیرین است.

(بیشتر…)

دومین سالمرگ مادرم

دومین سالمرگ مادرم

امروز دو سال است که از کوچش می‌گذرد دلم برایش تنگ است دلم برای آن لبخندهای آرامش‌بخش، برای آن دست‌های مهربان و خسته، برای آن شانه‌هایی که بهترین پناه برای اشک‌هایم بود دلم برای این‌ها تنگ است. دلم برای بوسیدن دستانش هر سپیده دم تنگ است. هنوز آوای دلنشینش در مغزم سرگردان است. او رفت. هنگامی که کوچ کرد من ناراحت نشدم چون می‌دانستم سه سال است که دم به دم درد می‌کشد. سه سال کم نیست. هنگامی که سرم درد می‌گیرد چنان می‌پندارم که از درد خواهم مرد و او چه زیبا ۳ سال شکیبایی کرد تا کوچ کند. او رفت اما روحش همواره در کنار من است. هر روز او را حس می‌کنم هر روز او را می‌یابم و هر روز … .

مادر مهربانم کوچت را شادباش می‌گویم و برایت از پروردگار بی‌همتا آمرزش می‌خواهم.

Pin It on Pinterest