آرشيومرگ

روزنوشت

فراموش کرده‌ام که فراموش کرده‌ای!

در اندیشه‌ی دیگری. در جست‌و‌جوی دیگری. در گفت‌و‌گو با دیگری. دیدن خویش در چشم‌های دیگری. در آغوش دیگری. بوییدنش. بوسیدنش. بودنش. ماندنش. آه چه دشوارست. چه دشوارست دیدن و دم نزدن. چه دشوارست فراموش شدن. آن‌گاه که فراموش شوی دیگر مُرده‌ای. نیستی. گاه باید بر سر آرامگاه خویش گلی نهاد...
روزنوشت

دومین سالمرگ مادرم

امروز دو سال است که از کوچش می‌گذرد دلم برایش تنگ است دلم برای آن لبخندهای آرامش‌بخش، برای آن دست‌های مهربان و خسته، برای آن شانه‌هایی که بهترین پناه برای اشک‌هایم بود دلم برای این‌ها تنگ است. دلم برای بوسیدن دستانش هر سپیده دم تنگ است. هنوز آوای دلنشینش در...