فراموش کرده‌ام که فراموش کرده‌ای!

در اندیشه‌ی دیگری. در جست‌و‌جوی دیگری. در گفت‌و‌گو با دیگری. دیدن خویش در چشم‌های دیگری. در آغوش دیگری. بوییدنش. بوسیدنش. بودنش. ماندنش. آه چه دشوارست. چه دشوارست دیدن و دم نزدن. چه دشوارست فراموش شدن. آن‌گاه که فراموش شوی دیگر مُرده‌ای. نیستی. گاه باید بر سر آرامگاه خویش گلی نهاد و لبخندی زد.

فراموش کرده‌ام که فراموش کرده‌ای! گویند آدمی با یادها جان می‌گیرد اما این یادها کم‌کم جانم را می‌گیرند. مرگ شیرینیست. اندک اندک به سوی مرگ کشیده شدن شیرین است.

(بیشتر…)

Pin It on Pinterest