آغاز کار با اوبونتو

چند ماه بود که در اندیشه‌ی کار با اوبونتو بودم‌. برای من که سال‌هاست با ویندوز کار کرده‌ام چنین کاری آسان نیست. بسیاری از نرم‌افزارهایی که من در ویندوز از آن‌ها بهره می‌گیرم نمونه‌ای برای لینوکس ندارند. برای نمونه اگر سرپرست یک رادیوی اینترنتی باشید و بخواهید یک گفت‌وگوی زنده‌ی رادیویی در اسکایپ داشته باشید باید از برنامه‌ی SAMBC به همراه ‌Virtual Audio Cable بهره بگیرید. اگر مانند من به انجام بازی‌هایی مانند اساسینزکرید دلبستگی داشته باشید ناچارید با ویندوز کار کنید. پس بر آن شدم که اوبونتو را روی یک فلش راه‌اندازی کنم تا بتوانم کامپیوتر کوچکی را همه‌جا به همراه داشته باشم.

آغاز کار با اوبونتو

(بیشتر…)

مادرها هرگز نمی‌میرند

امروز همانند دیگر روزها نبود. آغازش با اندوه و امید بود چیزهای گوناگونی درونم روبه‌روی هم جای گرفته بودند به یاد خوابی که دیدم افتادم و تلاش کردم تا دستبند را درست کنم. نامه‌ای نوشتم و همه‌ی گفته‌های دلم را در آن زدم و چشم به راه پاسخ شدم. نیم‌روز به مزار مادرم رفتم برایش نیایش خواندم و سپس به گفت‌و‌گو نشستم به او گفتم اگر تو بودی همه چیز را درست می‌کردی تو با سخن گفتن هر چیزی را درست می‌کردی. چرا به خواب من آمدی و این را به من گفتی؟ همیشه گفته‌هایت برای من شدنی بودند آیا این بار هم شدنی هست؟ هنگامی که از آرامگاهش برگشتم حالم دگرگون شد بالا آوردم و تب و لرز گرفتم به درمانگاه رفتم و پس از آن به کلینیک بازگشتم. پاسخ نامه‌ام را گرفتم کمی آرام شدم. یاد خوابم افتادم و دوباره با خودم گفتم کار تو بود مامان. مادرها هرگز نمی‌میرند.
از روزی که توییتر و فیس‌بوک را کنار گذاشته‌ام دوست دارم پیاپی وب‌سایتم را با نوشته‌ی تازه به‌روز کنم حس خوبی است.

پژواک کوه

دیشب خواب مادرم را دیدم گریه می‌کردم و می‌گفتم رفت. لبخند زد و گفت هست. اگر نبود این اشک‌ها از چشمانت سرازیر نمی‌شد و فراموشش کرده بودی. پرسیدم چه کنم و گفت دستبند را درست کردی؟ گفتم نه. از خواب پریدم دستبند را از کشوی میزم بیرون آوردم نگاهی به آن کردم و از خود پرسیدم چرا باید دستبند پاره می‌شد؟ پاسخی نداشتم و ندارم. باید این دستبند را همانند روز نخستش درست کنم و همیشه به همراه داشته باشم هیچ‌گاه مادرم سخنی را نسنجیده نگفت پس این بار هم به گفته‌اش باور دارم.

پنجره‌ها چند روزی است که بسته شدند پنجره، دیوار و اتاق دلشان گرفت پس به غاری در دل کوه پناه آوردند کوهی که دلش پر است ولی سکوتش او را استوار نمایان می‌کند. آن‌ها در پی آوایی به کوه پناه آوردند که آرامشان کند تا دلشان نگیرد ولی فراموش کرده‌اند که پژواک آوای کوه بدون فریاد گوینده پدید نمی‌آید. کوه به هر آوایی دل نمی‌بندد هر کسی در کوه فریاد بزند سه بار پژواک آوایش را می‌شنود. ولی اگر آن فریاد همیشگی بیاید کوه پژواکش را می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید ده‌ها بار هم زمزمه می‌کند با این امید که باز هم فریاد دوم و سوم و چهارم را بشنود. کوه خموش است چون فریادی نیست نگران است که شاید گوش‌هایش نشنوند پس بیش‌تر گوش می‌کند.

پژواک کوه

 به یاد مولانا افتادم

من چنان اطلال خواهم در خطاب
کز صدا چون کوه واگوید جواب
تا مثنا بشنوم من نام تو
عاشقم بر نام جان آرام تو
هرنبی زان دوست دارد کوه را
تا مثنا بشنود نام تو را

من یکی پنجرمو می‌بندم

امروز داشتم به آهنگ به کسی بر نخوره از شهیار قنبری گوش می‌کردم و پس از شنیدنش بر آن شدم که کمی پنجره‌ها را ببندم زیرا این همه پنجره‌ی باز بس است درباره‌ی شبکه‌های اجتماعی سخن می‌گویم نه پنجره‌های خانه و زندگی. به یاد دارم در گذشته وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌ها هر کدام برای خودشان یک شبکه اجتماعی به شمار می‌آمدند. کنش و گفت‌و‌گوی میان مردم نیز از ایمیل و بخش دیدگاه‌ها انجام می‌گرفت باید بگویم که هنوز دلم برای آن روزگار تنگ می‌شود. بسیاری از وبلاگ‌نویسان کهنه‌کار به توییتر و فیس‌بوک پناه آورده‌اند و وبلاگ‌هایشان خاک می‌خورد. گاهی در شبکه‌های اجتماعی با نوشته‌های بسیار ارزشمندی روبه‌رو می‌شوم که گذر زمان آن‌ها را به گورستان بایگانی می‌فرستد. برای نمونه کسی آموزشی را درباره‌ی برنامه‌نویسی با دیگران در میان می‌گذارد پس اگر دیگران آن را ببینند خواهند خواند و اگر نبینند فراموش می‌شود. برای خودم بارها پیش آمده که با نگاه کردن به بایگانی توییترم شگفت‌زده می‌شوم که این چیز را چه هنگامی نوشته‌ام؟! اگر همین نوشته‌های کوتاه درون وب‌سایت یا وبلاگ جای گیرد ماندگار می‌شود و ارزشش همواره پایدار می‌ماند.

من یکی پنجرمو می‌بندم

(بیشتر…)

آب گل‌آلود

مرا خواندی تا بیایم نم نم آمدم چون بارانی که می‌آید و نمی‌رود. به سان آتشی که در آتشکده‌ی پیرمان هنوز برافروخته است ماندنی شدم. نم نم آمدم که چون آتش بمانم افسوس که در نگاهت این باران بهاری که در برابرت به زمین نشسته بود گل‌آلود به چشم آمد. و تو خشمگین مشت بر آب کوبیدی. آوای شر شر آب شاید دلنشنین باشد ولی درونش پر از درد است.

دیگر مرا نخواندی. دیگر مرا ندیدی و از گل‌آلودیم گریختی تا نکند رختت آلوده شود.

بگریز ولی بدان این آب گل‌آلود همیشه چشم به راهست. خواه مشتی بر آب کوفته شود یا دستی به آن شسته گردد. شاید چهره‌ی این آب، گل‌آلود باشد ولی آتشیست که خاموش نمی‌شود و شاید دیده هم نشود. آتشی که در برابر چشمان تو آبی گل‌آلود است.

muddy_water

پایانی برای یک نامه

هر نامه‌ای که آغاز شود پایانی هم خواهد داشت. خواه یک نامه به دوست باشد خواه پایان‌نامه‌ای درون دانشگاه. در چند ماه گذشته بیش از آن‌که به کارهای رادیو و نیز نویسندگی بپردازم سرگرم کارهای پژوهشی و پایان‌نامه بودم. و امروز توانستم سرانجام ماه‌ها تلاشم را ببینم. در راه نگارش پایان‌نامه با سختی‌های بسیاری رو‌به‌رو شدم که این سختی‌ها با همراهی استاد راهنمای خوبی به نام دکتر معاضدیان آسان شد. پایان‌نامه‌ی من درباره‌ی «اثربخشی مداخلات روان‌شناسی مثبت‌نگر بر کاهش میزان افسردگی و استرس افراد سوء مصرف کننده مواد تحت درمان با متادون در کلینیک‌های درمانی شهر تهران» بود. این طرح درمانی ۴ ماه به درازا کشید تا به سرانجام برسد چون هر کدام از کسانی که در گروه آزمایش جای گرفته بودند می‌بایست ۱۴ جلسه درمانی را پشت سر می‌گذاشتند.

پایانی برای یک نامه

(بیشتر…)

Pin It on Pinterest