لبریزتر از پیش شده‌ام آن‌چه پیش‌تر در نسک‌ها از داستان عشق خوانده بودم برای خودم رخ داده است پیش از این نیز بود اما اکنون به بلندای خود رسیده. بدون ‌بال، پرواز ‌می‌کنم هر چه بالاتر می‌روم آرامشم بیش‌تر می‌شود اما نمی‌دانم چرا دیگران من را سرشار از خشم می‌پندارند. شاید چون میان من و آن‌ها آسمان‌های بسیاریست و هر چه دورتر می‌شوم در نگاهشان کوچک‌تر می‌شوم.  من هم آن‌ها را کوچک می‌بینم اما پست نمی‌شمارم.

همواره همه را دوست داشتم و دارم حتی آن‌ها که کمر به دشمنی با من بسته‌اند و آماده‌ی پیکار شده اند. من به هر جاندار و بی‌جانی مهر می‌ورزم و هرگز تخم کینه و سردی نخواهم کاشت.

بارها از من خواست از او پاسداری نکنم بگذارم خود با جهان پر از رنگ و نیرنگ رو‌به‌رو شود. اما می‌دانستم که همانند کودکی نیاز به یاری دارد او این را باور نداشت و همواره بر باورش پافشاری می‌کرد. اکنون که او را آزاد گذاشته‌ام تا بتواند راه را دریابد شکسته‌تر و زخمی‌تر از پیش است. خوب می‌داند که نیاز به یاری من دارد اما نمی‌توانم یاریش کنم زیرا که ویژگی آدم‌ها فراموش‌کاری است و من نمی‌خواهم رویدادها با گذشت زمان دوباره رخ دهند.

کاش می‌دانست که همه‌ی ناراحتی من، شاد نبودن اوست کاش می‌دانست همه‌ی دردهای من، افسرده بودن اوست. کاش می‌دانست اما افسوس… . شاید زبان من از گفتن ناتوان باشد! شاید گوش او شنوا نیست! و شاید هر دو!

Pin It on Pinterest